برچسب:
نویسنده: سام حسینی

"میشه به جای چیزی که میخوام، چیزی باشه که نمیخوام؟"
"آره."
"نمیخوام دیگه بترسم."

برچسب:
نویسنده: سام حسینی
طرفای 11 سالگی بود. یه شب اومد خونمون. یادم نیست یه شب تابستونی بود یا نوروزی... ولی یادمه حال خیلی خوبی داشت. طرفای ساعت 12 بود که مامان بابا رفتن بخوابن. مامانم اومد زد به در اتاق و گفت: "شما هم کم کم بخوابید." ما هم گفتیم چشم اما به خاله بازی ادام
برچسب: سوگواری,
نویسنده: سام حسینی
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
روی پله های ایوان نشسته بودم.
آمد و نشست کنارم. سیگاری روشن کرد. صدای همهمه از داخل خانه می آمد. هر کس با یک نفر حرف میزد. یکی از آن سر خانه به فرید فحش میداد. سینا مسخره بازی هایش را دوباره به راه انداخته بود و بلند بلند داستان تعریف میکرد. آن وسط
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
اولین سفر کوچکی بود که با هم داشتیم. پر از خاطره. پر از اولین ها. نشسته بودیم تو تراس خونه ی روستایی قدیمیشون. خونه ای که بارها تو عکس های مختلف دیده بودم و تصورش کرده بودم. حسین و شقایق موسیقی گذاشته بودند و کنار هم نشسته بودند. من هم زیر حجم دست ها
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
در بزم دور، یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را...

برچسب:
نویسنده: سام حسینی
برچسب:
نویسنده: سام حسینی